تبليغاتX
 خوش صدا

گوز اقتصادی

 

در چند روز  پس از انتشار شرح حال استاد عزیز "آقای متان"، اینجانب همچو نوجوانی محجوب که در بوی گرم گوز پدربزرگ خود غوطه ور شده و از سر نجابت پنجره را نمی­گشاید، در اندیشه­ای یأس آمیز فرو رفته بودم.

دوستان! وجود شخصی همچون "آقای متان" عزیز این واقعیت تلخ را به ما گوشزد می­نماید که ما حتی در گوزیدن هم از بیگانگان عقب تریم. و آنها کجا، ما کجا!

 در شرایطی که هنوز موفق به ایجاد فرهنگ گوز و گوزیدن در کشورمان نشده­ایم در کشورهای غربی گوز ابزار هنرمندی هنرمندان است. و ایشان از گوز به پول رسیده­اند و چه بسا در آینده­ای نزدیک، صنعت گوز جای صنایع امروزی را بگیرد و تبدیل به یکی از  ارکان اقتصاد جهانی شود.

میترسم، میترسم از روزی که مجبور به واردات گوز شویم که با این وضع تحریم­ها و سنگ اندازی "شیطان بزرگ" چاره­ای جز وارد کردن  آن از "چین" و کشورهای درجه چندم "اروپای شرقی" نخواهیم داشت. که قربانش بروم آنها هم جنس مرغوب دست کسی نمی دهند و هر چه گوز مانده و گندیده که از مواد اولیه­ی نامرغوبی چون ترشی ترب و تخم مرغ نیم هضم تولید شده­ است را به خیک مبارکمان خواهند بست. گلاب به رویتان تصور کنید که این محموله­ی کذایی­ از آب بگذرد و به کشور وارد شود، آنوقت چه کثافتی که در مملکت راه نیفتد.

البته اشتباه نشود من به استعداد مردم عزیز شک ندارم و ایمان دارم اگر برادران و خواهران عزیز از حضور در سال "نوآوری و شکوفایی" بهره کافی برده و غیرت نشان دهند تا پایان این سال مبارک در  عرصه­ی فراورده­های گوارشی و پساگوارشی نتنها به خودکفایی می­رسیم بلکه با این توانی که بنده از "ملت قهرمان" سراغ دارم خواهیم توانست از ابرقدرتان صنعت گوز شویم. و چه بسا سرمایه­گذاری در این زمینه باعث رشد استعدادهایی همچون "آقای متان" از بین جوانان مومن و متعهد گردد.  البته منظور من از جوان، فقط فرزندان ذکور ملت است. زیرا در شأن بانوان محجبه­ نیست که به اجرای برنامه از طریق گوزیدن جز برای محارم خود پردازند زیرا علاوه بر صدای تحریک کننده­ی گوز دختران، باد گوز می­تواند چون نسیم شهوت، امواجی دلربا در پوشش عفت­مند ایشان ایجاد نموده و موجب زنای چشم بیماردلان گردد.

 


 

نوشته شده توسط رایحه در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 ساعت 15:13 موضوع | لینک ثابت


گزارش گوز به گوز از داستان آقای متان

"گزارش گوز به گوز از داستان آقای متان":

 

سلام دوستان! سال نو مبارک! آقای متان هستم و از اینکه افتخار آشنایی با شما گوزدوستان فارسی زبان را پیدا کردم بسیار خوشحالم همینطور از رایحه­ی عزیز که این فرصت را به من داد که از طریق وبلاگش برای شما مطلبی از فعالیتهای نفخ آور و باددار خودم بنویسم سپاسگزارم.

خیلی از مردم همیشه در مورد فعالیت و استعداد بادی و گوزی از من سوال می­کنند که فکر می­کنم اگر بخواهم لحظه لحظه­ی آن را برای شما بگویم چیز خسته کننده­ای باشد پس حالا سعی می­کنم داستان گوزنده شدن خودم و درآمدن به این حرفه را به صورت خلاصه برایتان شرح دهم.

قبل از هر چیز باید این را یادآوری کنم که فعالیتهای مقعدی کار ساده­ای نیست و نمی­شود روی آن کنترل داشت شاید شما بتوانید برای مدتی گوز یا مدفوع خود را کنترل کنید ولی این زمان طولانی نخواهد بود و در هر صورت شما بی اختیار از شر این پدیده خلاص خواهید شد. حالا کسی را فرض کنید که نه تنها توانایی این را داشته باشد که این دو پدیده بزرگ را در اختیار خود بگیرد بلکه روی حالت صوتی و واکه­ای آن مثل یک رهبر ارکستر کنترل داشته باشد.

درباره اینکه من چگونه پی به این استعداد خود بردم باید عرض کنم که در اوایل پانزده سالگی در حالیکه مشغول تمرین حرکت لوتوس در یوگا بودم که آن را خواهر عزیزم به من یاد داده بود فهمیدم که می­توانم از مقعد خود هم تنفس کنم یعنی دم و بازدمی با صدای گوز از مقعد خود ایجاد کنم. از این اتفاق بسیار خوشحال شده بودم و روز بعد آن را برای همکلاسی های خود در وقت نهار در زمین اسکواش دبیرستان محل تحصیلم در "چِشایر" انگلستان اجرا نمودم که بسیار مورد استقبال قرار گرفت به طوری که از فردا کار من در وقتهای استراحت گوزیدن برای دوستانم بود و بعد از آن بود که کم کم در مدرسه معروف شدم و هر روز مخاطبین برنامه گوزی من زیادتر می­شدند. البته من استعداد خود را همینطور مفت و مجانی در اختیار طرفدارانم در مدرسه قرار نمی­دادم و در سالهای دبیرستان تمام پول توجیبی من از همین راه تامین میشد که انصافاً مبلغ خوبی هم بود.

تصویر استاد در عهد شباب

بلافاصله بعد از دبیرستان در راه آهن انگلستان مشغول به کار شدم و بعد از مدتی با شرکت در کلاسها و کارگاههای فنی گوناگون توانستم مهندس قطار (لوکوموتیو ران) شوم و موقعیت خوبی در حرفه خود به دست آوردم. یکی از این کلاسها در مورد سوخت گیری و پس از آن تخلیه گازهای حاصل از اکسید مواد سوختی در سیستم لوکوموتیو بود که این موضوع مرا به یاد استعداد خود انداخت و به یاد من آورد که مدتهاست استعدادم مورد بی مهری و کم لطفی از طرف خودم قرار گرفته است. برای همین دیگر تعلل را جایز ندیدم و همان روز در وقت استراحت برای همکاران خود به اجرای برنامه گوزی پرداختم که بازهم مورد استقبال قرار گرفته و بسیار تشویق شدم و بعضی از دوستان آنچنان به خنده افتادند که غذا در گلویشان پرید و بعضی دیگر روی زمین سالن غذا خوری ولو شدند و به گوز گوز افتادند. دوباره دوران معروفیت من آغاز شده بود ولی اینبار محبوب کارکنان راه آهن شدم و در اکثر نقاط از من درخواست هنرنمایی می­شد.

ولی متاسفانه بعد از مدتی به یکی از شهرهای دورافتاده و بی امکانات و همینطور کم جمعیت منتقل شدم. جایی که عجیب ترین موجودات راه آهن انگلستان در آنجا جمع شده بودند و گل سر سبد این موجودات دو دستیار من بودند که یکی از آنها نماد رعایت بهداشت بود و اگر بخواهم یکی از چشمه­های هنر او را مثال بزنم می­توانم به این اشاره کنم که این شخص همه جای خود را با یک دستمال تمیز می­کرد و قدمت این دستمال حداقل به پانزده سال میرسید و هر بار بعد از پاک کردن مثلا بینی خود دستمال را با محتویاتش روی شوفاژ قرار میداد تا خشک شود. تازه این عزیز، دستیار محبوب من حساب میشد چون دستیار دیگرم از وقتی که پشت لبش سبز شده بود تا آن موقع که چهل ساله بود بی وقفه مشغول دستمالی خودش بود و بدون خجالت این کار را جلوی چشم همه انجام میداد. خود شما قضاوت کنید که در این شرایط و بعد از تجربه دورانی شیرین در شهر خودم، روحیه­ی من چگونه بود.

اما خوشبختانه دوران سختی زیاد طول نکشید و من در محل کار با شخصی دوست شدم که نوازنده یک گروه "جاز" بود و از من دعوت کرد که اوقات بیکاریم را به کلوپی که او و گروهش در آن اجرا داشتند بروم که من هم با خوشحالی قبول کردم و پس از مدتی که رفاقت من با اعضای گروه بیشتر شد شبی بعد از برنامه­شان و در خلوت دوستانه­ به هنرنمایی کوتاهی پرداختم و نظر دوستانم را جویا شدم که پس از یک سکوت طولانی و بهت زده، دوستانم به تشویق بسیار من پرداختند و من را گمشده­ی حالا پیدا شده­ی خود نامیدند.

از فردای آن روز من به اجرای برنامه همراه گروه پرداختم که بسیار مورد استقبال قرار گرفت و محبوبیت ما از آن کلوپ و آن شهر فراتر رفت.و کلوپ داران مختلف برای حضور ما در در کلوپشان لحطه شماری می­کردند.

به این ترتیب من از راننده لوکوموتیو به یک گوزنده حرفه­ای و تمام وقت تبدیل شدم.

اکنون سالهاست که به اجرای برنامه در جای جای دنیا و برای گوز دوستانی از طیف عادی مردم تا خانواده­های سلطنتی مثل خانواده ملکه انگلستان پرداخته و از طریق این زبان بین­المللی! پیام خود را به گوش همگان رسانده­ام.

آقای متان در حال ابراز احساسات برای طرفداران

از شما عزیزان به خاطر اینکه داستان من را خواندید سپاسگزارم و امیدوارم از آن لذت برده باشید برای آشنایی بیشتر با من می­توانید به سایت رسمی من

www.mrmethane.com

سر بزنید.

پس به امید دیدار...

آقای متان در جمع مسئولان

استاد در حال اجرای فیگور پر فشار برای اجرای گوز با صدای بم

بعد از انتشار این عکس دختران انگلیسی تصویری جدید از مرد رویاهای خود یافتند

آقای متان و بابانوئل از رفقای قدیمی هم هستند

با تشکر از استاد بزرگوار آقای متان،

دوستان همانطور که خود استاد فرمودند شما می­توانید به سایت ایشان سر بزنید و اطلاعات بیشتری به دست آورید همینطور در سایت استاد عزیز علاوه بر عکس و اخبار و اطلاعات، فایل صوتی و تصویری قسمتهایی از هنر نمایی ایشان موجود می­باشد.

همچنین برای خرید سی-دی ، دی-وی-دی و همینطور تهیه­ی بلیت اجراهای ایشان هم در سایت اطلاعات کافی موجود می­باشد.

ضمنا متن اصلی این پست هم از سایت ارجمند استاد گرامی گرفته شده است.

www.mrmethane.com

 

پست بعدی سه شنبه  آینده در وبلاگ قرار خواهد گرفت.

 

 


 

نوشته شده توسط رایحه در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 ساعت 21:19 موضوع | لینک ثابت


شرمنده (سراپا تقصیر)

درود بر یاران وفادار وبگوز خوش صدا

می­دانم می­دانم می­دانم که همه شما از دست من به خاطر به­ روز نکردن وبگوز دلگیرید و شاید حتی از من ناامید شده­، فردی نالایق برای این رسالت بزرگ می­پنداریدم البته حق با شماست اما باور کنید من زیاد هم گناهکار نیستم و آپ شدن دیر به دیر این وبلاگ از بی­وفایی روزگار است.

 نه! نه! این حرف را نزنید! من یک گشاد خود توجیه گر نیستم خواهش می­کنم این صفحه را نبندید و فرصت دفاع از خود را به من بدهید.

من آنقدر بی ادب نیستم که برای تبریک سال نو خدمت نرسم، ماجرایی باعث این دوری (و شرمندگی بنده) شد که اگر اجازه دهید جهت اداء آخرین دفاع شرح ماجرا را مو به مو عرض خواهم کرد.

صبح روز دوم فروردین ماه یک هزار و سیصد و هشتاد هفت بود. شب قبل با مرارت فراوان  مطلبی جنجالی برای تبریک عید آماده نموده . و ضمن دادن اولین گوزهای سال، در حال به روز رسانی وبلاگ بودم که ناگهان پدر عزیزم (که همین جا باید از ایشان به خاطر همه فداکاریهایی که جهت شکوفا نمودن این نهال نوپا طی سالهای فراوان کشیده و حق فراوانی بر گردن اینجانب دارند قدر دانی کنم و با اجازه شما دوستان از فرصت استفاده کرده عر ض کنم: پدر دوستت دارم.) عربده کشان به داخل اتاق هجوم آورده شروع به ضرب و شتم اینجانب نمودند و بعد کمی آرام شده گریه کردند و خود را زدند و فرمودند:"آخه من برا تو نِکبِت چی چی کم گذاشتم که دیونه بازی در میاری کِثافِت" سپس در حالی که ضجه می­زدند و گیسهایشان را می­کندند افزودند:"به خدا اِگه دوباره بری تو این قارقارِک -رایانه­ام را میگفت-  کـ...شعر بنویسی اِز ارث محرومت می­کونم" سپس سر خود را همچو توپ فوتبال به دروازه نورانی مانیتور شلیک و موجبات دوری من از رسالتم را فراهم نمودند.بله! متاسفانه نگرش سنتی هنوز گریبان نسل اولی ها را در چنگال خود دارد و در هزاره سوم هنوز شاهد اینگونه رفتار هستیم.

باور کنید هم اکنون خطر مرگ را در منزل همساده مان! به جان خریده، و خدمت شما رسیدم .ولی به هر حال خوشحالم که این فرصت بدست آمد.

اگر اجازه دهید مطلبی که برای سال نو آماده نموده بودم را تقدیم نمایم. بفرمایید:

 

نوروزتان پیروز...

 

گوز

 

دوستان گرامی امیدوارم تا اینجا، سال نو خوبی را گذرانده باشید و آماده دریافت عیدی خود از "خوش صدا (نخستین وبلاگ تخصصی گوز در ایران)" باشید...لابد از خود می پرسید مگر خوش صدا هم عیدی می دهد؟ خب بله که می­دهد! عیدی ما به شما معرفی انسانی بزرگ و هنرمندی جهانیست. کسی که از عامه مردم تا روشنفکران و ادیبان، سیاستمداران و شهریاران همه و همه از "مش موسی ماست بند" تا ملکه انگلستان عاشقانه دوستش می دارند و کودکان بسیاری از جمله اینحانب او را قهرمان خود می­انگارند.

بله...آقای متان

سلطان گوز

بزرگ گوزارِ دوران

کسی که با مقعد خود همان هنری را عرضه می­نماید که بزرگترین خوانندگان با هنجره­ شان.

خدمتگزاران شما در وبگوز خوش صدا زمانی که شما مشغول تناول آجیل بودید با جدیت فراوان به دنبال رازی کردن استاد برای نوشتن یادداشتی برای سال نو بودند که موفق هم شدند و استاد اتوبیوگرافی کوتاهی عنایت فرمودند. بله! درست شنیدید خود استاد برای شما چیز! نوشته اند که البته چون فارسی بلد نبودند این حقیر آن را ترجمه نمودم پس این شما و این هم

 

"گزارش گوز به گوز از داستان آقای متان":

سلام دوستان! سال نو مبارک! آقای متان هستم و از اینکه افتخار آشنایی با شما گوزدوستان فارسی زبان را پیدا کردم بسیار خوشحالم همینطور از رایحه­ی عزیز که این فرصت را به من داد که از طریق وبلاگش برای شما مطلبی از فعالیتهای نفخ آور و باددار خودم بنویسم سپاسگزارم.

ادامه دارد...

 

 


 

نوشته شده توسط رایحه در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387 ساعت 20:50 موضوع | لینک ثابت


یک ماه گذشت

درود بر شما یاران مهربان وبگوز خوش صدا

دلیل تاخیر در بروز شدن وبلاگ نه ستیز گوز ستیزان بلکه گشادی خودم بود.البته در این مدت آنقدر حالات غریبی به اینجانب دست داد که بشدت گوز معلق بودم و اصلا دستم به قلم نمی­رفت و دوری از وبگوز و شما دوستان عزیز هم روز به روز مرا فرسوده تر می­نمود و از شرایط آرمانی مدیریت وبگوز دور. بطوریکه حتی تصمیم به بستن وبلاگ گرفتم که برای این کار افکاری پلید به مخیله­ام راه یافتند. در ابتدا تصمیم گرفتم خود را چس کرده و طی اعلامیه­ای خبر ترور ناجوانمردانه مدیریت محترم وبگوز خوش صدا توسط گوز ستیزان را به اطلاع عموم علاقه مندان برسانم اما به جان نازنین شما عزیزان به محض گذر این فکر از ذهنم، فریاد "گوزم به ریشت مردیکه عوضی" را خطاب به خود سر دادم.

بعد به فکرم رسید که مطلبی در باب گوز جنسی و تاثیر گوز در کامیابی طرفین پست بنمایم و از این طریق موجبات مسدود شدن این وبلاگ را فراهم آورم و به هدف شوم خود یعنی شانه خالی کردن از زیر بار این رسالت برسم که آنهم نتیجه­ای جز عذاب وجدان، و بیشتر فرو رفتن در غم نصیبم ننمود.لاجرم در طریقت گوزمعلقیزم باقی ماندم.

همینجا وظیفه خود می­دانم از دوستانی که در این مدت به یاد من بودند و منِ تنها را چون گوزی خوش قدم در غم خود رها نکردند سپاسگزاری بنمایم.عزیزانی مثل "م.م.(ر)" و "ننه سرما" ی نازنینم.

...به هر حال پس از مدتی با یاری دوستان و همینطور تغییر آب و هوایی جزءی، انگیزه نوشتن ذره ذره در وجودم چکید تا امروز که دریایی شد.و اکنون که در خدمت شما هستم آنقدر سرحال و با اراده­ام که نگو و نپرس!

هیجان امروز من کم از هیجان پدرمان "آدم" نیست. البته نه هیجان اولین گناه بلکه هیجان اولین گوز. زیرا آدم پس از خوردن آن گندم کذایی نفخ نمود.زیرا هنوز آتش اختراع نشده بود که نانی فراهم آورد. و بعد از افتادن اتفاقاتی که همه از آن مطلعید. از غصه اینکه چه خاکی بر سر خود نمودم به گوز گوز افتاد و بنا بر شهادت "حوا"(اولین زن و اولین آبروی شوهر بر تاریخ) سه شبانه روز کنسرت تک نفره­ای برای دایناسورها اجرا نمود.

بله! هیجانی عمیق، آکنده از غمی اصیل.

حرف غم شد یاد نوستالژی و همراه همیشگی­اش "رِفیق" افتادم.

در جوانی دوستی داشتم به نام "بهناز" که یادش به خیر هنوز با هم دوستیم. هر چه از بزرگواری و گوز نوازی این عزیز بگویم کم گفته­ام. پس چیزی نمی گویم و مستقیم سر خاطره­ای که همیشه ورد زبانش بود و مریدان را به عبرت گیری از آن فرا می­خواند می­روم.(در صورت تمایل عبرتهای خود از این خاطره را از ما دریغ نکنید.)

این شما و این خاطره بهناز از زبان خود استاد: 
من دوستی داشتم به اسم جاوید این آقا جاوید ما پسر خیلی خوب و مومنی بود فقط یه مشکل کوچیک داشت اونم اینکه هر وقت که خندش میگرفت می گوزید.یه باربا 3نفر دیگه از دوستام قرار بود بریم خونشون.چون دیر راه افتادیم موقع اذان رسیدیم خونشون.درست موقعی بود که این آقا جاوید می خواست نماز بخونه.یکی از دوستان که همراه ما بود اسمش بابک بود پسر فوق العاده شوخ طبع و با نمکی بود. هر وقت پیشش میشستیم کلی می خندیدیم.

وقتی رفتیم تو خونش به ما گفت من می خوام نماز بخونم بعد از نماز میشینیم صحبت میکنیم.از اونجا که قبله نمازش همونجا بود که ما نشسته بودیم مجبور شد همونجا نماز بخونه .بابک هم برا اینکه اذیتش کنه شروع کرد به مزه ریختن . این بنده خدا ممکن بود بتونه جلو خندشو بگیره ولی جلو گوزشو عمراااااا هر بار که خندش میگرفت گوزشم میگرفت اگر جلو خندشم میگرفت بازم گوز میومد.هر وقت که میگوزید وضوش باطل میشد. خدا میدونه این بنده خدا چند بار رفت وضو گرفت این قدر وضو گرفته بود پوست دستش چروک شده بود.آخرشم نمازشو نخوند گذاشت بعد از اینکه ما رفتیم خوند.

 

 

دوستان ما خیلی ناز داریم.

یعنی خیلی خیلی ناز ...البته نه آن نازی که چشم دریده بد دلان را از هوس پر کند. بلکه علاوه بر بهناز دوستی هم داریم به اسم ساناز که از او هم خاطره­ای برای شما نقل می­نماییم:

روزی بر سر درس استاد بودیم. و در حالی که استاد مشغول ارسال پیامک بودند ما نیز به مشورت با همدگر مشغول بودیم که ناگهان استاد که گویی از دلیور نشدن پیامک خود سخت آزرده خاطر بودندی روی میز کوفتندی و فرمودند: "خفه خون... انترها" سپس نازنین را که گویی از اولین ترم جز مستمعین آزاد بود و کیسه بوکس اساتید، به درس فراخواندند که یکی از پسرها جرات به خرج داد و گفت: "آخجون انیشتنگو بچه­ها"

استاد که خود از این مزه کم حال نکرده بود فرمود:"اِاِاِاِ نازنین شوتی تو بیشین تا این آقای حسابی بیاد بینم چیکارس" و بعد فرمولی بر تابلو نوشته  ادامه­اش را از مزه پران مذکورطلب نمود.

پسرک با اعتماد به نفس مشغول شد ولی به نیمه راه نرسیده بود که ناگهان تلنگش در رفت و گوزی خفن رها نمود که کلاس از خنده به هوا رفته و استاد خود به زمین ولو گشت. من که فرصت را مناسب دیدم عرض کردم: حضرت استاد به گمانم به مخش فشار وارد شد که همچین گوزی تولید کرد.

القصه گوزیدن همان و دیگر ندیدن پسرک با نمک همان.

 

از شما برای اینکه حوصله کردید و با ما بودید سپاسگزارم.

برای ما خاطره و مطلب بفرستید که شدیدا نیازمندیم.

برای تبادل لینک پیش قدم شوید.

مواظب خود و کسانی که دوستشان می­دارید باشید.

بدرود...


 

نوشته شده توسط رایحه در شنبه یازدهم اسفند 1386 ساعت 23:21 موضوع | لینک ثابت


تک بیت و خاطرات شما...

هموطن سپاسگزارم

چه استقبالی نمودی از فراخوان خوش صدا، ای ایرانی

درود بر شما ای سرافرازان گوزار که چه نمودید

هم اکنون در مقر وبگوز خوش صدا موجی از شادی و پایکوبی به راه افتاده و بساط شیرینی و گل و نقل برپاست. واقعا از شما به خاطر حمایت و استقبال فراوانتان از فراخوان تشکر می­نماییم.

خوش صدا اکنون دیگر خود را زبان این ملت می­داند.

درود بر شما

همانطور که قبلا وعده داده بودیم این هفته را به آثار شما عزیزان اختصاص می­دهیم.و به رسم احترام به نیاکان ابتدا بیتی تاریخی در ارتباط با گوز پیشکش وجود نازنینتان می­نماییم.

البته این بیت جز مسابقه نیست و این حقیر سالها پیش در سفری که به نصف جهان داشتم آنرا روی یکی از آجرهای پلی خواجو یافتم.که گویا شاعر عزیز قرنها پیش آنرا با ته کلید یا نوک چاقو با مرارت فراوان کنده کاری نموده است.نام و نشان این شاعر بر ما پوشیده است.

بیت:

این بادی غمس سری دلی انسون

بپر کاسدا وردا بیارا قسدا بسون

تلفظ:

In baady ghames sary deli ensoon

Beper kaseda varda biara gheseda besoon

ترجمه:

این هوای اندوه است. در بن دل بشر

بر خیز، شتاب کن و جامی بیاور و سهم خود از این خوان بر گیر.

برای از بین نرفتن حس این شعر و آتشی که به جان شما افتاده بی کلام اضافه سراغ خاطرات شما عزیزان می­رویم:

آتش گوز

 

وقت نوجوونی عاشق یه دختری بودم به اسم چکامه و واقعا دوسش داشتم روزو شبم شده بود اون و تقریبا زمان زیادی را باهاش می­گذروندم. حتی شبها تا صبح تلفنی با هم صحبت میکردیم. خوب خانواده چکامه از این ارتباط راضی نبودن که این برای ما مهم نبود و عشق حلال همه چیز بود.

تا اینکه یه شب که داشتیم با هم تلفنی حرف میزدیم و توی عشق و هیجان جوونی غرق بودیم فکر می­کنم ساعت حدود 3 بود که یدفعه یه صدای جیغ کوچولو از گوشی شنیدم و بعد از اون یه صدای ناهنجار و وحشتناک که مثل یه ضربه بود برای من.اون لحظه که صدا از گوشم رد شد و توی وجودم پیچید حس می­کردم ­ بی وزن شدم وتوی خلأ پرواز میکنم.فکر کنم این حالت 30-40 ثانیه ادامه داشت و بعد بیهوش شدم.

صبح با تکونهای شدید مادرم از خواب پریدم و اون روز را مدرسه نرفتم.

بعد که جریان را از چکامه جویا شدم گفت: "اون شب یه دفعه پدرم پرید توی اتاق و گوشی را از دستم قاپید و بامبی گوزید توش"

اونجور که چکامه گفت اونم اونطرف از حال ر فته بوده. بعد از اون کم کم رابطه­ی ما سرد شد تا اینکه از هم جدا شدیم.

خاطره از خسرو(از اعضای خوش صدا)

 

یک روز که در کلاس نشسته بودیم و منتظر خانوم معلم بودیم و کلاس پر از هیاهو بود ییهو! یه صدای وحشتناکی اومد که شبیه ترکیدن بود و فکر کنم یه نیرویی شبیه موج انفجار ایجاد شد. کسی جرات نفس کشیدن نداشت و همه با چشای از حدقه زده بیرون اطرافشونو نگاه می­کردن بعد یکی از بچه­ها با یه صدای ضعیف پرسید: چی شد؟ که لیلا (شاگرد اول کلاس) عینکش را جابجا کرد و گفت:گمونم پریسا گوزید.

 همه با ترس برگشتیم به طرف پریسا که با قلدری نگاه می­کرد. تا اینکه یکی جرأت کرد گفت:تو که اینجا اینجوری می­گوزی تو توالت چیکار می­کنی؟

خلاصه اونروز گذشت تا اینکه چند وقت پیش خبردار شدم پریسا تو یگان انفجار ارتش استخدام شده.

 خاطره از ساناز

 

خوب دوستان عزیز همانطور که قبلا عرض نمودم ما برای ایجاد هارمونی در مطالب، خاطرات شما را برای قرار دادن در وبلاگ اندکی تغییر می­دهیم پس مسئول کم و کاست احتمالی خود ما هستیم نه عزیزانی که ما را قابل دانسته و آثار خود را ارسال نمودند.

بقیه آثار شما در پستهای بعدی استفاده می­شود.به خصوص خاطره "سیندرلا" و "ش0ن" عزیز که خیلی وقت پیش به ما لطف داشتند.

مطلب بعدی ظرف 10 روز آینده پست می­شود.

بدرود...


 

نوشته شده توسط رایحه در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 ساعت 22:2 موضوع | لینک ثابت


گوز ساز و...

درود بر یاران وبگوز خوش صدا

دلیل تاخیر در به روز شدن وبلاگ نه کوتاهی ما بلکه مشکلات بسیاری بود که پس از انتشار مقاله "تقبیح قباحت گوز از دیدگاه فمینیسم" برایمان پیش آمد.

مخالفان گوز و زن ستیزان که گویی خطر مبارزی تازه نفس و دشمن مشترکی را بیخ گوشهای درازشان حس ­کرد­ه­اند دست اتحاد به هم داده و ستمهای فراوان بر ما روا می­دارند. از خرابکاری در قالب وبلاگ گرفته تا سنگ پرانی و هرزه گویی و تهدید به ضرب و شتم و حتی مرگ!!!

این بد گهران زمانی که با مقاومت ما روبرو شده و از جوان مرگ نمودن این حرکت ناامید شدند. دست به آزار و اذیت شهروندان گوزار به ویژه بانوان زدند.و حتی مردی بی­غیرت جهت انتقام جویی و نفس کش طلبی، نصف ...ون بریده و خونی همسر گوزار خود را برایمان فرستاد و جگرمان را خراشید.(درست مثل اتفاقی که برای خانم نویسنده "کلبه عمو تم" افتاد و اربابی گوش بریده برده­ای نگون بخت را برایش فرستاد.)

مدیریت وبگوز خوش صدا ضمن ابراز تاسف فراوان و عرض تسلیت به جامعه گوزوان

با دلی پر خون تقدیم مینماید:

 

گوزساز دیجیتال (Fart machine):

از اواسط دهه 80 میلادی ذهن دانشمندان علم شبکه و رایانه ­مندان متوجه اهمیت گوز و نیاز جامعه بشری به گوز دیجیتال گشت. شرکتها و افراد بسیاری در این راه قدم نهادند که اکثر آنها با شکست مواجه شدند و دستهای بسیاری به نشانه تسلیم بالا رفت.و فقط شرکتهای معدودی از جمله "بیل گیتس"  "یاهو" و"اینترنت" در میدان رقابت باقی ماندند. که البته اینان هم به موفقیت چشمگیری نائل نیامدند. تا اینکه چندی چیش جوانی بی ادعا و گمنام (که از سر تواضع نخواست نامش فاش شود) موفق به ساخت گوزساز شد.این اختراع مفید علاوه بر مفرح بودن و آشنا کردن علاقه­مندان با انواع گوز، برای درمان یبوست بسیار موثر است.روش پیشنهادی ما برای استفاده دارویی از این نرم­افزار به صورت زیر است:

پس از کلیک کردن روی آیکن گوزساز و اجرای کامل آن، به صورت رندوم(تصادفی) و با سرعت روی کلیدها کلیک کرده و گوش جان بسپارید.ضمانت می­کنیم شفای شما بیش از سه دقیقه طول نکشد.

وبگوز خوش صدا به عنوان اولین نهاد ایرانی افتخار دارد این نرم­افزار را به عموم هموطنان پیشکش نماید.

ماشین گوزو

برای دانلود کلیک کنید.

حجم:481

 

فراخوان:

مدیریت محترم وبگوز خوش صدا در نظر دارد به مناسبت اولین ماه تاسیس وبگوز یک دوره مسابقه در رشته­های:

خاطره نویسی - شعر -  داستان کوتاه -  رمان و مقاله برگزار نماید لذا از کلیه علاقمندان دعوت می­شود آثار خود را در قسمت نظر­های وبلاگ به صورت "نظر خصوصی" قرار دهند یا برای rayehek در یاهو offline کنند.

از آثار شما در وبلاگ استفاده خواهد شد و به نفرات برتر جوایز نفیسی اهدا خواهیم نمود.

تذکر:وبگوز خوش صدا اختیار اعمال هرگونه ویرایش یا تغییر در آثاری که پست خواهند شد را دارا می­باشد.

 

سخن­ آخر:

از همه خوانندگان به خصوص دوستانی که نظر دادند سپاسگزارم. همینطور از دوستانی که ما را لینک کردند به خصوص "انگشت ششم" و "پیمان بلا".

تا هفته آینده بدرود...


 

نوشته شده توسط رایحه در چهارشنبه سوم بهمن 1386 ساعت 20:26 موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting